top of page

تاریخ
تئاتر زیرزمینیِ

گروه تئاتر آواک

(مقدمه)

سعید پرسا
سرپرست گروه تئاتر آواک

 

مقدمه:

تمرین بدون مجوز و ساخت فیلم کوتاه بدون مجوز را در سال ۱۳۸۴ با تمرین نمایش «تو برقص مجنون شو» (که با دستور انجمن نمایش بابل متوقف شد) و فیلم کوتاه «تو گفتی نه، من ولی لج کردم» آغاز کرده بودیم. ولی اینکه تمرین بدون مجوز به اجرای بدون مجوز هم برسد در سال ۱۳۸۵ بود که بازیگرانش به غیر از آرمان سلطان‎زاده همه هنرجویان موسسه کارنامه بودند و نمایش چهار شب در پلاتوی کارنامه‌ی ظفر اجرا شد. حتمن آغازِ دورانِ احمدی‌نژاد در تابستان ۱۳۸۴ بی‌تاثیر نبود در این رویه‌ی جدید گروه، ولی خودمان توقیفِ تئاتر کرئون در شب ششم (ابتدای تابستان ۸۴) و بعد متوقف شدنِ تمرینات تو برقص مجنون شو (پایان تابستان ۸۴) که در مکان اختصاصی گروه در حال برگزاری بود و بعدش ممنوع‌الفعالیت‌شدنِ من از سوی انجمن نمایش را عامل ایجاد فضایی بدونِ اتکا به مکان دولتی، مجوز دولتی و بودجه دولتی می‌دانستیم. آن روزها به این گمان نبودیم که داریم مبارزه‌ی بخصوصی می‌کنیم. فقط دلیلی نمی‌دیدیم حتمن برای هر کاری سراغ مجوز و ارشاد برویم. حتا عنوان زیرزمینی را هم بعدها بر کارهای بدون مجوزمان صحیح می‌دانستیم چون مستقیمن قصدمان دوری از سانسور بود. ولی در دوره‌ی اول بحث‌مان سانسور و دوری از بازبینی به عنوانِ هیات سانسور نبود، فقط لزومی نمی‌دیدیم برای اجرا در پلاتو یا کافه سراغ اداره ارشاد برویم. چون می‌دانستیم از ابتدا خودِ اجرا در کافه یا پلاتو را مجاز نخواهند دانست. تلقی اجرای زیرزمینی یا غیررسمی با اجرا-خوانشِ «زبان غیررسمی» (آذر ۱۳۸۶) بود که شروع شد. عنوان را به نفع تفسیرمان از زبان پشت کوهی (نوشته‌ی هارولد پینتر) به زبان غیررسمی تغییر دادیم و خودِ اجرا با یاد قتل‌های زنجیره‌ای در سالگرد این فاجعه برگزار شده بود. این اجرا که از قضا عنوانش هم غیررسمی بود آغاز تئاتر زیرزمینیِ آگاهانه‌ی آواک بود. بعد از این، مبنا این بود در آواک که نمایشنامه‌ای که می‌دانیم اجرایش ممکن نیست را نمایشنامه‌خوانی یا به تعبیر خودمان اجرا-خوانش خواهیم کرد تا خودِ نمایشنامه اقلن در فضای فارسی محقق شود. تفسیراجرایی‌مان هم بدون استثنا بنابر شرایط روز سیاسی و اجتماعی‌مان بود. حتا اگر نمایشنامه‌ای مثل زبان رمزی دیوید ممت که اشاره‌ای به مسائل سیاسی و اجتماعی ایران نداشت؛ با لباس نظامی و میزانسن‌هایی که یادآور اتاق ملاقات زندان است و تصاویری که مستقیم به ایران اشاره داشت اجرا می‌کردیم. مثلن در خوانشِ اجرایی نمایشنامه‌ی اعتراض نوشته‌ی واتسلاو هاول که اتفاقن نمایشنامه‌ای سیاسی بود، در جایی که باید آهنگ آن خواننده‌ی به زندان‌رفته را پخش می‌کردیم؛ آهنگی از آریا آرام‌نژاد که بعد از وقایع ۸۸ به زندان رفته بود را پخش کردیم. ولی در میان این لیست بدون مجوزها بعد از سال ۸۶ هم اجراها یا نمایشنامه‌هایی هست که اصلن مسئله دوری از سانسور نبوده و فقط خودِ نمایشنامه‌خوانی یا اجرا صرفن بدون مجوز اجرا شده است. 

به غیر از اجراهای تئاتر، بخش مهم دیگری که در آواک بدون مجوز برگزار می‌شد و اتفاقن دوری از سانسور در آنجا بیشتر نمود داشت تمرین‌ها و ورکشاپ‌ها بودند. چه ۲۷ ورکشاپی که آواک برگزار کرد و چه ۴ فاز آزمایشگاه بازیگری که هر فاز چند ماه طول می‌کشید، تمریناتی که در خانه‌های شخصی و فضاهایی که زیرنظر حکومت نبودند بر مبنای ایده‌ی دوری از سانسور که در یادداشت دیگری نوشتم‌اش برگزار می‌شد. تئاتر بدون سانسور یا زیرزمینی نمی‌تواند آموزش یا پرورش و شیوه‌ی تمرینِ بدون سانسور نداشته باشد. البته در آن یادداشت توضیح داده‌ام که تنها خط قرمز لمس تنانه بود در ورکشاپ‌ها و تمرینات و غیر این هیچ سانسور و خط قرمزی وجود نداشت. و چرا اینگونه بود پیشنهاد می‌دهم آن یادداشت را بخوانید. 

در ثبت کارهای زیرزمینی همیشه یکی از ملاحظات این است که نکند وقتی اسم بازیگران و عوامل نوشته می‌شود مشکلی برای کسی پیش بیاید. حالا هم برای این مرور نمی‌دانم حتا مجاز هستم اسم نویسنده و کارگردان برخی کارهای زیرزمینی گروه را بیاورم یا نه. برای همین فعلن مجبورم به اسم کارها بسنده کنم و آن‌ها که مطمئنم به اینکه راضی به نام بردن نیستند را نمی‌آورم و آن‌ها که شک دارم را می‌سپارم به بعد از انتشار این لیست که خودشان اگر خواستند اعلام کنند. ولی چون بیشتر کارهای زیرزمینی کارگردانش خودم بوده‌ام راحت‌تر می‌توانم درباره‌شان بنویسم. 
از ۱۳۸۵ تا ۱۴۰۲، گروه آواک نزدیک به ۴۰ اجرای بدون مجوز و زیرزمینی داشته و ۲۵ ورکشاپ بدون سانسور. امیدوارم بتوانم در این ستون تاریخ مختصر این اجراها و ورکشاپ‌ها را ثبت کنم با همه‌ی ملاحظات.

تاریخ
تئاتر زیرزمینیِ
گروه تئاتر آواک
(بخش اول)

شروع اجراهای بدون مجوز گروه آواک، در سال 1385 در پلاتوی موسسه کارنامه (ظفر) بود. قبلش در آنجا اجرایی نشده بود، بعدش هم نمی‌دانم اجرای دیگری شد یا نه. نمایشنامه «فنجان، کافه، تو در فال من» را با هنرجویان دوره هشت کارنامه تمرین کردیم و در همان پلاتو با مشورت فرهاد آئیش نورپردازی کردیم و دکور ساختیم و به اجرا رفتیم. همزمان با تمرینات این کار، همین بازیگران با حمید پورآذری در پارکینگ آپارتمانی اجرای «هملت به روایت بایرام خان» را داشتند. نمی‌دانم پورآذری برای آن کار مجوز گرفته بود یا نه، ولی چیزی که به یاد دارم اجرای غیررسمی بود. همزمان داشت دو اجرا در دو محیط غیررسمی اجرا می‌شد با یک گروه بازیگران؛ یکی در پلاتوی آموزشگاه کارنامه، یکی در پارکینگ آپارتمان. البته بازیگرانی در کار من بودند که در کار حمید نبودند و بازیگرانی در کار حمید بودند که در کار من نبودند؛ ولی همه هنرجویان دوره هشت کارنامه بودند. البته به جز آرمان سلطان زاده در کار من که از آواکِ بابل وارد تمرینات ما شده بود. شکل نورپردازی را به پیشنهاد فرهاد آئیش به همان صورتی که در امریکا سالن خصوصی‌اش را ساخته بود انجام دادیم. لوله بخاری‌های منعطفی را تهیه کردیم که نور لامپ‌های صد را مهار کند و جهت بدهد. سیم‌کشی‌های لامپ‌ها همه به پشت صحنه می‌رسید ولی چون پشت صحنه مشرف نبود به پلاتو، با دوربینی که در محیط اجرا کاشته بودیم صحنه را در مانتیور می‌دیدیم.

 

دوران تمرین فنجان، کافه، تو در فال من، از این جهت برای من چالش برانگیز بود که این گروه بازیگران دوره‌ای را با اساتید مختلف در کارنامه گذرانده بودند و من که هیچ سابقه‌ای در کارنامه نداشتم قرار بود تمرینات بخصوص خودم را داشته باشم با آنها. همین متفاوت بودنِ برخوردم با تمرینات باعث دلخوری‌هایی هم شده بود ولی در نهایت با حضور فرهاد آئیش و رضا بهبودی در دو جلسه‌ی پایانی تمرینات، و تایید آنها بر روند تمرینات باعث شد احوال گروه با شکل اجرای نمایش مثبت شود. یکی از مخالفین مرحوم آیدین الفت بود که حالا که فیلم اجرا را می‌بینم خودِ آیدین عزیز است که اسم مرا در پایان نمایش می‌گوید که جلوی تماشاگران بیایم وقتِ تشویق.


فنجان، کافه، تو در فال من چهار شب در پلاتوی کارنامه اجرا شد. اگرچه نگار اسکندرفر که وقتِ اجرا در ایران نبود تماس گرفت که شنیده اجرای خوبی شده، چند شب دیگر هم اجرا کن. ولی لجاجت جوانی باعث شد بگویم نه و اجرا در همان چهار شب تمام شد. لجاجت هم از این بابت بود که وقتی دلخوری‌ها از شکل تمرینات من به وجود آمده بود و گروه فکر می‌کرد به نتیجه‌ی بخصوصی نرسیده، به نگار اسکندرفر خبر داده شده بود و نگار هم گروه را جمع کرده بود و در جلوی جمع گفته بود ما نمی‌دانیم شما از کجا آمده‌ای و همان اولین کار هم یک گروه ده نفره را معطل کرده‌ای. جلسه‌ی خوبی نبود. نمی‌توانستم توضیح بدهم که این هنرجویان حتا با تمرین بدنِ اول هر جلسه هم مشکل دارند و خیال می‌کنند دارند کار اضافی انجام می‌دهند. بماند که حق داشتند با شکل تمرینات من که در ابتدا بی‌ربط به اجرا به نظر می‌آید و آرام آرام متن و شخصیت از دل تمرینات بیرون می‌آید، مشکل داشته باشند ولی آن جلسه برای من که برخی شب‌ها در خیابان می‌خوابیدم تا بتوانم صبح به سر تمرین برسم جلسه‌ی سنگینی به نظر می‌آمد. می‌گویم لجاجت جوانی چون به دیگران چه ربط داشت که من چه مشکلاتی داشته‌ام بر سر تمرین و اجرای این کار. به من برخورده بود و این برخوردن باعث شد اجرا ادامه پیدا نکند. ولی حالا که به آن تمرینات و آن چهار اجرا فکر می‌کنم دوره‌ی خوبی را گذراندیم. مسیر تجربه‌نشده‌ای را با هم طی کردیم چه در شکل تمرینات و چه در شکل اجرا. همین که در کلام آئیش و بهبودی گفته می‌شد انگار به تماشای متنی از هارولد پینتر نشسته‌ایم برای من مهر تایید مناسبی بود در آن دوران. شب اجرای چهارم حمید امجد که دو سال بود به اعتراض به تماشای هیچ تئاتری نرفته بود آمده بود. وسط اجرا نور یکی از میزها که صحنه‌ی اصلی نمایش بود ناگهان سوخت. خودِ امجد یادم هست که نور موبایلش را روشن کرد و تاباند بر میز. من که از مانیتور صحنه را می‌دیدم راهی جز این نداشتم که آرمان سلطان‌زاده که نقش سالن‌دار را در نمایش بازی می‌کرد بفرستم داخل و وسط دیالوگ‌های بازیگران، آرمان به بالای میز برود و انگار دارد چراغ کافه را عوض می‌کند؛ چرا صحنه را تعویض کند. بعد از تعویض چراغ اینطور به نظر می‌آمد که این خاموش شدن و تعویض چراغ جزوی از نمایش است. امجد بعد از نمایش گفت من دو سال تئاتر ندیده‌ام؛ امشب هم نمی‌خواستم بیایم ولی حالا پشیمان نیستم.

آن روزها می‌دانستم دارد تاریخ جدیدی در اجرای تئاتر رقم می‌خورد. گروه‌ها یکی یکی داشتند فضاهایی غیر از فضای رسمی را تجربه می‌کردند. ولی چون معمولن تاریخ را در مرکز می‌نویسند، تجربه‌های شهرستان به قواره‌ی تاریخ درنمی‌آید. آواک در تهران گروهی شهرستانی بود و در بابل گروهی غریبه. در آن جلسه دلخوری با نگار اسکندرفر وقتی از تجربه‌‌ام در اجراهای قبلی می‌گفتم انگار داشتم از کار مدرسه‌ای حرف می‌زدم. برای او طبیعی بود که کارم در کارنامه را اولین کار بداند، حالا قبلن حتا اگر تراژدی کرئون را با بیست بازیگر اجرا کرده باشم.  امروز هم همین است. مرکز خیال می‌کند تاریخ تئاتر غیررسمی و زیرزمینی فقط در مرکز و توابعش رقم خورده و نهایتن مختصات این جغرافیای تاریخی را تا پلاتوهای دانشگاه‌ها بکشد. البته که زمان متوقف نشده و این هم تغییر خواهد کرد.

 

 

نمایش «فنجان، کافه، تو در فال من»

نویسنده و طراح و کارگردان: سعید پرسا

بازیگران: سیاوش مقیمیان، نسیم تیمورپور، آیدین الفت، پانیذ صفا، مجید مقدم، مژگان کیوان، آرمان سلطان‌زاده، کمیل حاتم‌خانی

دستیار کارگردان: مجتبی باحشمت

 

*

اجراهای بدون مجوز کافه‌ای ولی از کافه سکوت بابل شروع شد. مسیری که رسید به ... اجرای کافه‌ای. کافه سکوت شاید بشود گفت اولین کافه‌ی واقعن کافه‌ی بابل بود که بعدها در همان مکانِ کافه سکوت کافه‌های بسیاری آمد و رفت مثل کافه بلوط، کافه زیرو و... ویژگی کافه سکوت این بود که کافه‌گالری بود و البته همین هم باعث تعطیل‌شدنش شد. اداره اماکن عمومیِ آن زمان، جمعِ این دو را مجاز نمی‌دانست. کافه‌ای بود که دکوراسیون بسیار ویژه‌ای داشت و مهم‌تر اینکه قهوه‌ی مناسب در کافه‌اش می‌توانستی بنوشی. در این کافه بود که دیدیم حالا که همه هر شب اینجا جمع می‌شویم چرا برای هم نمایشنامه نخوانیم. فقط کافیست برای مشتریان کافه که معمولن جمع آشنایی بودند بگوییم فلان شب اجرای نمایشنامه‌خوانیست. یک میزی را هم جدا کردیم از میزهای دیگر و نقش‌خوانان دور آن میز می‌نشستند و میزهای مشتریان هم قرار بود تغییری نکند. و هر کس به فراخور جای خودش کمی خودش را جابجا کند. چرا که اگر اداره اماکن یا هر نهاد دیگری وارد شد سریعن فضا به فضای کافه‌ی معمول تبدیل شود. همه‌ی تمرینات در خانه‌ی آرمان انجام می‌شد. این که تمرینات در خانه انجام شود از ابتدای گروه آواک وجود داشت. از اجرای تراژدی کرئون در سال 84 تمرینات یا در خانه‌ی یونس‌تبار بود یا خانه‌ی سلطان‌زاده. شاید هم چندباری جای دیگری هم رفته باشیم ولی حیاط این دو خانه عمدتن محل تمرین گروه آواک بود. جلسات تصمیم‌گیری عمومن در چایخانه و جلوی خانه‌ی ما که باغچه‌ی کوچکی داشت و تختی برای نشستن برگزار می‌شد. از این جهت، استقلال محلِ تمرین از اماکن دولتی، از قبل رخ داده بود ولی محل اجرا اولین بار بود در بابل که داشتیم جایی غیر از اداره ارشاد و فضاهای مرتبط به آن را تجربه می‌کردیم. سه هفته پشت هم سه نمایشنامه از چخوف را خواندیم: خرس، خواستگاری، مضرات دخانیات. هر سه نمایشنامه‌های چاپ شده بودند و قبلن در تهران اجرا شده بودند و گمان ما این بود که اگر بخواهند گیری بدهند به نمایشنامه‌ای که قبلن مجوز داشته و منتشر شده و بارها اجرا شده در کشور گیری نخواهند داد. البته که گیری هم ندادند ولی جبرانش را در ندادنِ مجوز به اجرای «چیزی ندیدیم جز زیبایی» کردند که بعد از نمایشنامه‌خوانی‌ها تمریناتش را شروع کرده بودیم و می‌خواستیم اجرای عموم برویم. ولی چون این ستون برای ثبت اجراهای بدون مجوز و زیرزمینی آواک است به کارهای توقیف شده‌ی آواک و روایتش بعدها خواهیم پرداخت.

در این سه نمایشنامه‌خوانی نه تلقی کارِ زیرزمینی داشته‌ایم و نه مبارزه و اعتراض. صرفن آزمایش فضایی غیر از فضای رسمی و اجرای بدون مجوز بود که موفقیتش کمک کرد که سال بعد در تهران در کافه تمدن آن سریِ پروپیمانِ اجراهای کافه‌ای را داشته باشیم. 

 

نمایشنامه‌های «خرس، خواستگاری، مضرات دخانیات»

نویسنده: آنتوان چخوف

کارگردان: سعید پرسا

نقش‌خوانان: آرمان سلطان‌زاده، مهدی گدازگر، علی قاسمی، مریم پاک‌ذات، آزاده عبدالله‌نژاد

 

*

آذرماه سال 1386 در کافه تمدن بود که اولین نمایش زیرزمینیِ گروه آواک اجرا شد. «زبان غیررسمی» نوشته‌ی هارولد پینتر در سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای. بعد از این کمتر از عوامل باید گفت.

ادامه دارد...

اجراهای کافه تمدن

کافه تمدن چهارراه ولیعصر تهران، هنوز هم در خاطر برخی کافه‌روهای نسل ما به عنوان کافه‌ای متمایز یادآوری می‌شود که شاید خودشان به یاد نداشته باشند چرا متفاوت بود و فقط از فضای کافه که شبیه خانه‌ای پر از رنگ بود و وقتی واردش می‌شدی دود و ماتیک قرمز از تو دعوت به نشستن می‌کرد چیزی در خاطر داشته باشند. آزاده دلشاد مدیریت کافه تمدن زنی قدبلند با موهایی بلوند و لب‌های بزرگ ماتیک‌زده بود که با قدبلندش پاشنه بلند هم می‌پوشید. دلشاد وکیل دادگستری بود ولی بیشتر مدت زمانش را در کافه حضور داشت مخصوصن عصر و شب. آن چیزی که شاید کافه‌روها یادشان نیاید این است که در کافه تمدن بود که اولین دور نمایشنامه‌خوانی راه افتاد. قرار بود سه نمایشنامه خوانده شود؛ من و بابک رفاهی و خشایار حدادیان. بابک و خشایار نمایشنامه‌هایی از خودشان را خواندند ولی من نمایشنامه‌ی زبان پشت‌کوهی هارولد پینتر را با عنوان جدید «زبان غیررسمی» اجرا کردم. بعد از اجرای من و گروه، بحث مفصلی درگرفت با خشایار و دیگران دوستان کافه که این شکل اجرا دیگر نمایشنامه‌خوانی نیست. در نمایشنامه‌خوانی فقط باید نمایشنامه خوانده شود نه که شکلی از اجرا را در نمایشنامه‌خوانی ببینیم. من حرفم این بود که مخاطب آمده نمایشنامه‌خوانی را «ببیند». یعنی دارد اجرا می‌بیند؛ نیامده که نمایشنامه را گوش بدهد. و هر چه قابل دیدن است باید در تناسب با روایت و تفسیر از نمایشنامه باشد. و سرانجام بحث این شد که اصلن شما اسم نمایشنامه‌خوانی روی این شکل اجراها نگذار ولی من نمی‌توانم چند آدم را بگذارم و فقط نمایشنامه را بخوانند. این فقط زمانی توجیه دارد که من نمایشنامه‌ی جدیدی دارم که با خواندنِ صرف می‌خواهم از نمایشنامه‌ی جدیدم رونمایی کنم نه اینکه وقتی قرار است روایت و تفسیری از نمایشنامه‌ی معروف یا در گذشته‌ای را جلو روی مخاطب بیاورم باز هم چند آدم فقط آن را از رو بخوانند. برای این شکل اجرایی که من از نمایشنامه‌خوانی داشتم در همان کافه تمدن اسم‌هایی پیشنهاد شد: اجراخوانی، اجراسان، و خودم اجرا-خوانش را پیشنهاد دادم. اجرا-خوانش از این جهت که هم اجرا را در خود داشت و هم خواندن را و هم تفسیر و طرز روایت را. چون خوانش در زبان فارسی با خواندن تفاوت دارد؛ به قرائت و تفسیر ربط دارد. این شد که عنوان اجراهای ما شد: اجرا-خوانش.
گروه آواک در کافه تمدن شش اجرا داشت که یک به یک به یادشان خواهم آورد:

تاریخ
تئاتر
 زیرزمینیِ

گروه تئاتر آواک (بخش دوم)

اجرا-خوانشِ «زبان غیررسمی»، آغاز زیرزمین

​آذر 1386. کافه تمدن تهران

زبان غیررسمی اولین اجرای زیرزمینی گروه آواک به حساب می‌آید. هم متن در آن زمان قابل مجوزگرفتن نبود برای اجرا، هم قرائت ما از متن و اجرا یک اجرای خارج از قوانین سانسور بود چون سیاسی بود و هم بدون مجوز در مکانی خارج از اداره‌ی دولت اجرا می‌شد. کار زیرزمینی باید این دو وجه را همزمان داشته باشد: خارج از قوانین سانسور، بدون مجوز. به کاری که فقط بدون مجوز است نمی‌شود گفت زیرزمینی و به کاری که خارج از قوانین سانسور است ولی با مجوز رسمی عرضه می‌شود هم نمی‌شود گفت زیرزمینی.  

نمایشنامه Mountain Language شاید صریح‌ترین نمایشنامه‌ی سیاسی هارولد پینتر باشد. مکان نمایش یک زندان نظامی و نامعلوم است. چند زن در محوطه‌ی یک زندان نظامی منتظرند تا زندانیان(همسران یا پسرانشان) را ملاقات کنند. مأموران زندان به آن‌ها دستور می‌دهند که فقط به زبان رسمی صحبت کنند. زبان آن‌ها، که «زبان کوهی» نام دارد، ممنوع شده است. نام نمایشنامه، Mountain Language، باید زبان کوهی ترجمه می‌شد ولی مترجم ظرافت به خرج داده بود و عنوانِ پشت کوهی را انتخاب کرده بود تا در زبان فارسی درست فهم شود. شاید سه چهار ماهی از ترجمه‌ی خیانت و زبان پشت کوهی گذشته بود که ما این نمایشنامه و بعد خیانت را آماده اجرا-خوانش کردیم. کتاب خیانت و چند نمایشنامه دیگر به ترجمه شعله آذر در مرداد 1386 منتشر شد و اجرای ما در آذر 1386 بود. البته وقتِ تمرین، به نسخه‌ای انگلیسی دست پیدا کردیم و برخی جملات رو دوباره ترجمه کردیم و یکی از تغییرات، نامِ نمایشنامه بود که این تعبیر «زبان غیررسمی» در نمایشنامه هم چندباری تکرار می‌شد. طرزِ خوانش و اجرا طوری بود که به وضوح معلوم بود زمینه‌ی نمایشنامه از تفاوت کوه و شهر، به رسمی و غیررسمی، و مشخصن به دولتی‌ها و روشنفکران مستقل تبدیل شده بود. به نحوی وضعیت در اجرا تغییر کرده بود که ماموران بدوی‌تر به نظر می‌آمدند و خانواده‌ی زندانیان و زندانی شکنجه‌شده شهریِ طبقه متوسط. زبان زندانی و خانواده به زبان معمول بود و شعرهایی از محمدمختاری و جملاتی از پوینده در میانش بود و زبان مامورها به زبان اداری مرسوم در ایران پر از اصطلاحات عربی. لباس مامورها چروک و بیرون انداخته از شلوار و لباس خانواده زندانی‌ها لباس‌هایی شهری و طبقه متوسط. البته یادم هست شال مادر زندانی شالی ترکمن بود پر از گل. بعد از اجرا هم اجرا تقدیم شده بود به مقتولینِ قتل‌های زنجیره‌ای: مختاری، فروهر، اسکندری، پوینده، شریف و...

دیدار در سکوتِ مادر و زندانی، به طور کامل اجرا شد. آغوش دو بازیگر زن و مرد قابل حذف شدن نبود.

اجرا-خوانشِ «زبان غیررسمی» خوانشی از Mountain Language

نوشته هارولد پینتر
کارگردان: سعید پرسا

جمعه. 9 آذر 1386 . کافه تمدن تهران

زدودنِ سانسور از تمرین و آموزش بازیگری

سعید پرسا

سال ۸۳ هنوز تمرین دخترها و پسرها را با احتیاط مختلط برگزار می‌‎کردند در شهرستان. کسی را به اسم صدا نمی‌‎کردند. همه همدیگر را به نامِ خانوادگی صدا می‌‎کردند. در تهران این‌طور نبود. در شهرهای دیگر هم نمی‌‎دانم چگونه بود ولی در بابل هنوز این فضا حاکم بود جز اینکه بازیگری با بازیگر دیگر ازدواج می‌‎کرد و بازیگران پیشکسوت آن بازیگرِ زن را در جمع ممکن بود به اسم کوچک صدا بزنند. در دهه‌‎ی هفتاد که اگر می‌‎شنیدند پسری با دختری تنهایی حرف زده (فقط حرف زده) از محیط انجمن نمایش و تئاترِ شهر اخراج می‌‎شد. بعد از دوم خرداد ۷۶ کمی فضا عوض شده بود ولی هنوز عرفِ تئاتر شهرستان نتوانسته بود آزادیِ اندک محدودی را هم به‌دست بیاورد. البته این واهمه بیشتر برای این بود که ترس از واکنش خانواده‌‎ها در شهرستان بیشتر بود. تصور عمومی این بود که خانواده‌‎ها اگر بفهمند در تمرینات تئاتر صمیمیت ویژه‌‎ای وجود دارد ممکن است دخترها را از تمرین منع کنند. بودند دخترهایی که یواشکی تمرین می‌‎آمدند. به خانواده گفته بودند به کلاس خیاطی یا ورزش می‌‎روند ولی می‌‎آمدند به کلاس تئاتر. با چادر می‌‎آمدند و در تمرین چادر را درمی‌‎آوردند و با چادر برمی‌گردند. در سال ۷۶ که آموزش بازیگری را در بابل شروع کردم در وقتِ تمرین بدن که استاد جلوی روی ما می‌‎ایستاد و حرکات را نشان می‌‎داد تا ما تکرار کنیم؛ پسرها همه در جلو و رودرروی استاد بودیم و دخترها همه پشت ما بودند. ما اصلن حرکات دخترها را نمی‌‎دیدیم. برای همین هیچ‌یک از دخترهای کلاس‌‎مان را به یاد ندارم. حتا آن دختر که موقع تمرین تنفس که استاد با چوب به شکم بچه‌‎ها فشار می‌‎آورد و همه باید شکم‌‎شان را سفت نگه می‌‎داشتند و نفس را حبس می‌‎کردند و آن دختر کنترل از دست داده بود و بادی در داده بود را هم به یاد ندارم. دختر از کلاس به شرم خارج شد و دیگر نیامد به کلاس.

سال ۷۶ از بابل رفته بودم و سال ۸۳ دوباره برگشته بودم به محیط کلاس همان استاد تا تجدید دیداری کرده باشم. تمرینات با هم برگزار می‌‎شد. این تفاوت کرده بود. دخترها و پسرها با هم در یک دایره می‌‎ایستادند ولی دخترها کنار هم و پسرها کنار هم. ولی می‌‎توانستند همدیگر را ببینند. البته نباید به اسم همدیگر را صدا می‌‎زدند. استاد ولی می‌‎توانست دخترها را به اسم صدا بزند. اتودها همه مجزا بود. اتودها یا تک‌نفره بود یا اگر دونفره بود فقط پسرها با پسرها و دخترها با دخترها اتود می‌‎زدند.

به این‌که باید بازیگران را به اسم صدا بزنم اصلن فکر نکردم. خودبه‌خودی بچه‌‎ها را به اسم صدا می‌‎زدم. اگر بعدها به من تذکر داده نمی‌‎شد اصلن متوجه همچین عرفی نمی‌‎شدم در فضای تئاتر بابل. تهران این‌طور نبود و من تصور نمی‌‎کردم در این سال‌‎ها این مسئله حل نشده باشد. ولی عقب‌‎نشینی کردن هم نداشت. به خنده و توضیح ساده‌‎ای از این مرحله گذشتیم. که بچه‌‎ها همه سن بچه‌‎ی من یا خواهر کوچک‌تر من هستند. که نبودند. من خودم ۲۲ سال بیشتر نداشتم و کوچک‌ترین دختر ۱۶ سال داشت. ولی چون قد بلندی داشتم و همیشه دوستانی بزرگ‌تر از سن خودم داشتم و با همین استاد هم رفاقت داشته‌‎ایم و می‌‎توانستم با او حرف‌‎های بزرگسالانه بزنم این تصور را می‌‎شد به وجود آورد که بزرگ‌ترم از بچه‌‎ها. ولی این را آگاهانه انجام دادم که در تمرین آمادگی بدنی که هر جلسه در ابتدای تمرین انجام می‌‎شد برای گرم‌کردنِ بدن، دخترها و پسرها را یکی‌درمیان می‌‎گذاشتم. برایم توجیه نبود این دخترها و پسرها که این اندازه از هم دور نگه داشته‌‎شده‌‎اند چگونه می‌‎توانند روی صحنه با هم بازی کنند و فضای گرم و پذیرفتنی‌‎ای را منتقل کنند. فرمان همیشگی این بود از طرف من که ناظر تمرین بودم: یکی‌درمیان بایستید.

مرحله‌‎ی بعد این بود که این بچه‌‎ها کنار هم قرار بگیرند و با هم اتود بزنند. نمایش کوتاهی نوشتم و به بهانه‌‎ی اجرای این متن کوتاه، هر دو بازیگر را مدام عوض کردم. دختر و پسر برای اولین بار روبه‌روی هم قرار می‌‎گرفتند و دیالوگ می‌‎گفتند. این‌ها که می‌‎گویم همه بسیار ابتدایی بودند. آن‌چه باید رخ می‌‎داد این بود که فضا برای «انسانی» شدنِ فضای تمرین تئاتر آماده می‌‎شد. این انسانی‌‎شدن چند سالی زمان برد. انسانی یعنی تمام شئونات انسانی مجاز شود که درباره‌‎اش حرف زده شود و بازیگر به‌عنوان نزدیک‌‎ترین هنرمند به انسان حداقل بتواند به آن‌ها فکر کند. بازیگر، نزدیک‌ترین هنرمند به انسان است چون هم ابزار کارش انسان است هم عرصه‌‎ی بروز اثر هنری‌‎اش تن انسان است. نمی‌‎شود خودِ بازیگر از جهانِ وسیع انسانی با همه‌‎ی پیچیدگی‌‎هایش دور باشد. یا وجوهاتی را برایش مخفی کنند و مجاز نباشد به آن‌ها فکر کند. در حالی‌که در واقعیت تمام مغزش را فراگرفته بود. چون منع‌‎اش کرده بودند. این چیزی بود که دیگر تهران و شهرستان نداشت. فضای رسمی تمرین و آموزش بازیگری از این مباحث دور بود. حرفی از مسائل جنسی و جنسیتی زده نمی‌‎شد و تا وارد این مباحث می‌‎شدید انگار تابوی مخوفی را شکسته‌‎اید.

برای همین اصلی برای خودم گذاشتم و تا زمانی که ایران بودم بر همین اصل استوار بودم که بازیگران تماس بدنی نداشته باشند ولی در پرداختن به همه چیز آزاد باشند. هیچ ممنوعیت زبانی و فکری وجود نداشته باشد. آزادیِ مطلقِ فکری و زبانی وجود داشته باشد ولی لمس تن ممنوع باشد. این ممنوعیت را مصرانه تا انت‌ها حفظ کردم تا تمام سرزمینِ زبان و فکر را با همه‌‎ی مختصاتش در تمرینات و ورکشاپ‌‎های آموزشی آزاد کنم. آزادیِ تنانه و لمس را دیگران انجام خواهند داد. این‌طور بود که در تمریناتم خواندنِ دفتر پنجم مثنوی مولانا و شعر کنیز و خر و یا خواندنِ نمایشنامه‌‎ی تک‌گوییِ واژن دیگر چیز عجیبی نبود. برای رسیدن به این آزادیِ فکر و زبان مسیر ساده و کوتاهی نرفتیم. بندها در مغزِ همه بود، نه فقط در مسئولین و خانواده‌‎ها و اساتید.

شروع طرح بحث این مسائل با خواندنِ متون فروید بود. یعنی بحثی از زیگموند فروید را در جمع مطرح کردم که چه چیزی درباره‌‎ی قدرتِ «لیبیدو» می‌‎گوید. بحث در جمع تئاتر فقط این نبود که از مسائل جنسی حرف زده نمی‌‎شد بلکه عنصر «مرگ» هم در کاربستِ تمرینات جای بخصوصی نداشت. برای همین دو رانه‌‎ی «لیبیدو» و «مرگ» را از همان ابتدا مبنای جهتِ تمرینات و گروه کرده بودم. و باورم این بود و هست که این دو رانه می‌‎تواند توضیح بنیادینی از زندگیِ انسان بدهد.

اصل دیگری که وادارم می‌‎کرد که در تربیت بازیگران به مسائل -به‌اشتباه- خصوصی بپردازم این بود: «جَلوَتِ هر انسانی را خَلوَتِ او می‌‎سازد.» بازیگری همه‌‎ی سرمایه‌‎اش در جلوت و جلوه‌‎گریِ بازیگر جلوِرویِ تماشاگر است. بازیگری که هنوز خلوتِ قابل‌ شناسایی و کنکاش‌‎ناشده‌‎ای دارد چطور می‌‎تواند دیگران را دعوت به دیدنِ جلوت‌‎اش کند.

اصل اخلاقی‌‎ای را هم در آغاز هر تمرین و ورکشاپی هم مطرح می‌‎کردم که این مباحث فقط جایش در همین تمرینات و در فضای تئاتر است. بیرون از این‌جا کاری به این حرف‌‎ها نداریم. یعنی با من درباره‌‎ی این مباحث فقط در همین‌جا حرف بزنید. این بیشتر برای مراقبت بود. چون خودم هم سن بالایی نداشتم که مراقب خودم نباشم و تمرکزم از تمرین به چیزهای دیگر برود. من هم زاده‌‎ی همین فضای بسته بودم و با مراقبت زنجیرها را یکی‌یکی باز کرده بودم از بدنم. نمی‌‎خواستم تبعات غیرمنتظره‌‎ای داشته باشد این تمرینات و حرف‌‎ها.

به‌صورت عملی، دو تمرین وارد تمرینات عمومی ما شد. یکی نشان‌دادنِ خلوت بود. مرحله‌به‌مرحله این تمرین انجام شد. در ابتدا کارهایی که نزدِ پدر و مادر انجام نمی‌‎دهیم ولی پیشِ دوستانِ نزدیک‌‎مان انجامش می‌‎دهیم. مرحله‌‎ی دوم کارهایی که پیش هیچ‌کس انجامش نمی‌‎دهیم. مرحله‌‎ی سوم کارهایی که خودمان هم که تنهاییم سعی می‌‎کنیم به آن فکر نکنیم که انجامش دهیم ولی به فکرمان می‌‎رسد و مقاومت می‌‎کنیم که انجامش ندهیم.

در ابتدا همه به چیزهای جنسی فکر می‌‎کنند. ولی خلوت ما فقط از مسائل جنسی پُر نشده. مثلن کندنِ جوشی در بالای ران را ما ممکن است پیش دوستان نزدیک‌‎مان هم انجام ندهیم. یا دستشویی‌کردن و یا بینی را تمیزکردن. همه‌‎ی این افعال، افعالی انسانی هستند که انسان‌‎ها انجام می‌‎دهند ولی درباره‌‎اش دوباره فکر نمی‌‎کردند یا دارای ارزشِ کنکاش نمی‌‎دانند. ولی در میانِ این افعال قطعن افعال جنسی هم هست. از این‌جا تمرین دوم در گروه شکل گرفت که مستقیم به تنفس و شناخت نفس ربط پیدا می‌‎کرد.

بازیگر اولین چیزی که باید در ساختِ نقش به آن بپردازد شکلِ «تنفس نقش» است. نفس در وضعیت‌‎های بحرانی یکی از اساسی‌‎ترین تمریناتی بود که در همان ابتدای تمرینات نقش بررسی می‌شد. مثلن کسی که می‌ترسد نفس‌اش را چگونه بیرون می‌دهد؟ کسی که هیجان‌زده است، یا کسی که در موقعیتی اروتیک قرار گرفته، یا کسی که خشمگین است یا مضطرب است... نفس همه‌چیز را لو می‌دهد.

تمرین نفس در وضعیت‌های گوناگون تمرینی بود که آرام‌آرام از خلوت شروع شده بود و به اینجا رسیده بود. در ابتدا هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد کارهای خلوتی را انجام دهد. ولی بعد از یکی دو جلسه آرام‌آرام بچه‌ها صادق شدند. کارهایی که هیچ‌کس نمی‌دید و هیچ‌کجا نمی‌گفتند را آرام‌آرام بازی می‌کردند.

کسی گفته بود که مثلن وقتی تنها می‌شود با عکس‌های خودش حرف می‌زند. کسی گفته بود وقتی تنهاست بلندبلند آواز می‌خواند ولی اصلن صدایش خوب نیست. کسی گفته بود بدنش را می‌خاراند. کسی گفته بود وقتی تنهاست لباس‌های خنکش را می‌پوشد و جلوی آینه می‌رقصد...

این تمرین باعث شده بود که بچه‌ها هم دیگر را از موقعیتی «انسانی» ببینند. چون همه‌ی آن‌هایی که روبه‌روی هم بودند بدن داشتند، فکر داشتند، و در خلوت‌های‌شان کارهایی می‌کردند که دیگران نمی‌دانستند. بازیگرها مثل آدم‌هایی که فقط می‌خواهند دیده شوند نبودند. آدم‌هایی شده بودند که می‌توانستند دیگران را درک کنند. چون خودشان را شناخته بودند.

از دل این تمرین‌ها بود که بعدها کارهای پیچیده‌تری درآمد. و به‌نظرم بدون آن سال‌های اولیه، بدون آن تمرین‌های سختی که با واهمه و مقاومت شروع می‌شد، امکان نداشت به مرحله‌ای برسیم که بتوانیم بدون سانسور فکر کنیم، حرف بزنیم، و نقش خلق کنیم.

20230329_140837.jpg

بیانیه گروه آواک در روز جهانی تئاتر 

                                                                                          ۲۷ مارس ۲۰۲۵
 

تئاتر، آن‌گونه که ژان کوکتو در نخستین بیانیه روز جهانی تئاتر گفت «مکانی است که ملت‌ها یکدیگر را ملاقات می‌کنند، جایی که از طریق شاعران و بازیگرانشان به هم سلام می‌دهند»؛ اما برای ما، گروه تئاتر آواک، تئاتر بیش از این بود و هست: میدان نبردی برای بازپس‌گیری سرنوشت، پناهگاهی در برابر سانسور، و آینه‌ای که "حقیقتِ در حالِ شدن" را در تبعید فریاد می‌زند. ما در سرزمین خود نیز به زیرزمین ها تبعید شده بودیم ولی زیرزمین ها را از پسِ سال‌ها کار زیرزمینی به صحنه‌ی اصلی تبدیل کردیم.
گروه آواک، در بیست و یک سال فعالیت‌اش، پانزده سال در زیرزمین‌های ایران، در سایه دیوارهای سانسور بود. ما با بدن‌هایمان دیالوگ نوشتیم، با سکوتمان فریاد زدیم و با هر نفس، تئاتر را به سلاحی برای تحول بدل کردیم. در آن سال‌ها، بیش از صد اثر خلق کردیم، نه در سالن‌های پرنور، بلکه در گوشه‌های تاریک، جایی که نور از دل بازیگران می‌جوشید. تا امید در نهایتِ ناامیدی خود را مجهز کند. سانسور، این ماشین بی‌رحم، ما را به سوی خودسانسوری می‌کشاند، اما ما آن را به موضوع نمایش‌هایمان بدل کردیم؛ ماشین سانسوری که خودمان ساختیم و خودمان در برابرش ایستادیم و ویرانش کردیم.
کوکتو می‌گوید: «تئاتر عرصه‌ای آزاد است که انسان‌ها می‌توانند سرنوشت خود را بدون ترس از سانسور یا پلیس متهم کنند». اما ما در ایران این آزادی را نداشتیم. سانسور، همیشه پلیس بود و پلیس، سانسورِ مدام. این زیرزمین‌ها بودند که به ما آموختند تئاتر می‌تواند از میان شکاف‌ها جوانه بزند، که بدن بازیگر می‌تواند دیوارها را بشکافد و کلمات ممنوعه را با یک نگاه، در آنات ریزِ بازیگر، فریاد کند. ما آموختیم که سلطه بر سرنوشت، نه در تسلیم، بلکه در مقاومت نهفته است – مقاومتی که در هر حرکت، هر تنفس، و هر لحظه‌ای که روی صحنه حاضریم، تجلی می‌یابد.
در سال ۲۰۲۳، با حکمی قضایی، صدایمان در ایران خاموش شد، اما تئاتر ما هرگز ساکت نماند. تبعید به پاریس، این شهر جشنِ آزادی، ما را به آغوش جهانی بازگرداند که کوکتو از آن سخن می‌گفت: «جایی که انسان همچنان بر سرنوشت خود تسلط دارد، جایی که می‌تواند اراده‌اش را بدون واسطه تحمیل کند». اینجا، در تبعید، ما نه تنها گذشته را بازسازی می‌کنیم، بلکه آینده را می‌سازیم.
تئاتر زیرزمینیِ ما انقلابی بود، نه با شعارهای بلند، بلکه با مکثی که گوش‌ها را کر می‌کرد، با بدنی که از سانسور سرپیچی می‌کرد، و روشی که در آن بازیگر نه فقط اجرا می‌کند، بلکه می‌آفریند، نه فقط می‌گوید، بلکه می‌آشوبد. این تئاتر، به قول کوکتو، «آزمایشگاهی از ذهن است که در آن عجیب‌ترین آزمایش‌ها می‌توانند بدون خطر انجام شوند» – آزمایشگاهی که ما را از زیرزمین‌های ایران به صحنه‌های پاریس رساند.
ما، گروه آواک، باور داریم که تئاتر سلطه بر سرنوشت است، نه به معنای تسلط بر دیگران، بلکه به معنای بازپس‌گیری خود از چنگال سرکوب. تئاتر در تبعید، پلی است میان آنچه بودیم و آنچه خواهیم شد؛ انقلابی است که با هر اجرا، جهانی نو می‌سازد. با همه هنرمندان زیرزمین، با همه تبعیدیان به زیرزمین، و با همه کسانی که در برابر سانسور ایستاده‌اند، می‌گوییم: تئاتر زنده است، زیرا ما زنده‌ایم. همان‌طور که کوکتو آرزو داشت، باید «خدایان خود را بسازیم و به دلخواه نابودشان کنیم» – خدایانی از جنس آزادی، خلاقیت و مقاومت.


گروه تئاتر آواک
پاریس، ۲۷ مارس ۲۰۲۵

Statement of the Avak Theatre Group for World Theatre Day

27 March 2025

Theatre, as Jean Cocteau stated in the first World Theatre Day manifesto, is "a place where nations meet, where they greet each other through their poets and actors." But for us, the Avak Theatre Group, theatre was and is more than that: a battlefield to reclaim our destiny, a sanctuary against censorship, and a mirror that shouts the "truth in the making" in Exile. We were also banished to the underground in our own land, but after years of underground work, we turned those basements into our main stage.

The Avak Group, in its twenty-one years of activity, spent fifteen years in the underground of Iran, in the shadow of censorship's walls. We wrote dialogues with our bodies, shouted with our silences, and with every breath, turned theatre into a weapon for transformation. During those years, we created over a hundred works—not in brightly lit halls, but in dark corners, where light sprang from the hearts of actors, to arm hope in the depths of desperation. censorship, that ruthless machine, drove us toward self-censorship, but we made it the subject of our plays: a censoring machine that we built, stood against, and ultimately destroyed.

Cocteau says: "Theatre is a free arena where men can accuse their fate without fear of censorship or police." But in Iran, we did not have that freedom. censorship was always the police, and the police was constant censorship. It was the underground that taught us that theatre can sprout through cracks, that an actor’s body can shatter walls and scream forbidden words with a glance, in the actor’s smallest moments. We learned that mastery over destiny lies not in surrender, but in resistance—a resistance that manifests in every movement, every breath, and every moment we are present on stage.

In 2023, a judicial ruling silenced our voice in Iran, but our theatre never fell silent. Exile to Paris, this city celebrating freedom, brought us back into the embrace of a world that Cocteau described: "a place where man remains master of his destiny, where he can impose his will without intermediaries." Here, in Exile, we do not merely rebuild the past; we shape the future.

Our underground theatre was a revolution, not with loud slogans, but with a silence that deafened ears, with a body that defied censorship, and with a method where the actor does not just perform but creates, does not just speak but revolts. This theatre, as Cocteau put it, is "a laboratory of the mind where the strangest experiments can be conducted without risk"—a laboratory that carried us from the basements of Iran to the stages of Paris.

We, the Avak Group, believe that theatre is mastery over destiny, not in dominating others, but in reclaiming ourselves from the clutches of oppression. Theatre in Exile is a bridge between what we were and what we will become; a revolution that builds a new world with every performance. To all underground artists, to all those who are Exiled to the underground, and to all who stand against censorship, we say: theatre is alive because we are alive. As Cocteau wished, we must "create our own gods and destroy them at will"—gods made of freedom, creativity, and resistance.

Avak Theatre Group
Paris, 27 March 2025

Déclaration du groupe théâtral Avak pour la Journée mondiale du théâtre

27 mars 2025

Le théâtre, comme l’a dit Jean Cocteau dans le premier manifeste de la Journée mondiale du théâtre, est « un lieu où les nations se rencontrent, où elles se saluent à travers leurs poètes et leurs acteurs » ; mais pour nous, le groupe théâtral Avak, le théâtre a été et demeure bien plus : un champ de bataille pour reprendre le contrôle de notre destin, un refuge face à la censure, et un miroir qui crie la « vérité en train de se faire » dans l’exil. Nous étions également exilés dans notre propre pays, relégués aux sous-sols, mais après des années de travail clandestin, nous avons transformé ces sous-sols en notre scène principale.

Le groupe Avak, au cours de ses vingt et un ans d’activité, a passé quinze ans dans les sous-sols de l’Iran, à l'ombre des murs de la censure. Nous avons écrit des dialogues avec nos corps, crié avec nos silences, et avec chaque souffle, fait du théâtre une arme de transformation. Pendant ces années, nous avons créé plus d'une centaine d’œuvres, non pas dans des salles illuminées, mais dans des recoins obscurs, où la lumière jaillissait du cœur des acteurs, pour armer l’espoir au cœur même du désespoir. La censure, cette machine impitoyable, nous poussait vers l’autocensure, mais nous en avons fait le sujet de nos spectacles : une machine à censure que nous avons nous-mêmes construite, face à laquelle nous nous sommes dressés et que nous avons détruite.

Cocteau affirme : « Le théâtre est une arène libre où les hommes peuvent accuser leur destin sans crainte de la censure ou de la police. » Mais en Iran, nous n’avions pas cette liberté. La censure était la police, et la police était une censure constante. Ce sont les sous-sols qui nous ont enseigné que le théâtre peut germer à travers les fissures, que le corps de l’acteur peut briser les murs et hurler les mots interdits avec un regard, dans les plus minuscules instants du jeu. Nous avons appris que la maîtrise du destin ne réside pas dans la soumission, mais dans la résistance – une résistance qui se manifeste dans chaque mouvement, chaque souffle, chaque instant où nous sommes présents sur scène.

En 2023, une décision judiciaire a réduit notre voix au silence en Iran, mais notre théâtre n’a jamais cessé de parler. L’exil à Paris, cette ville célébrant la liberté, nous a ramenés dans le giron d’un monde dont parlait Cocteau : « un lieu où l’homme reste maître de son destin, où il peut imposer sa volonté sans intermédiaire. » Ici, dans l’exil, nous ne nous contentons pas de reconstruire le passé ; nous façonnons l’avenir.

Notre théâtre clandestin était une révolution, non pas par des slogans tonitruants, mais par un silence qui assourdissait, par un corps qui défiait la censure, et par une méthode où l’acteur ne se contente pas de jouer, mais crée, ne se limite pas à dire, mais se soulève. Ce théâtre, comme le dit Cocteau, est « un laboratoire de l’esprit où les expériences les plus étranges peuvent être tentées sans danger » – un laboratoire qui nous a portés des sous-sols de l’Iran aux scènes de Paris.

Nous, le groupe Avak, croyons que le théâtre est une maîtrise du destin, non pas au sens de dominer les autres, mais de se réapproprier soi-même des griffes de l’oppression. Le théâtre en exil est un pont entre ce que nous étions et ce que nous deviendrons ; une révolution qui, à chaque représentation, construit un monde nouveau. À tous les artistes des sous-sols, à tous les exilés dans les sous-sols, à tous ceux qui se dressent face à la censure, nous disons : le théâtre est vivant, parce que nous sommes vivants. Comme Cocteau le souhaitait, nous devons « créer nos propres dieux et les détruire à notre guise » – des dieux faits de liberté, de créativité et de résistance.

Groupe théâtral Avak
Paris, 27 mars 2025

Search

All Posts

bottom of page